تبليغاتX
دیوار






















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


دیوار

ها باز من قاطی کردم. سر کنکور و ملق (!) بازی؟؟!!

کلیک کن رو این نوشته ها برو ببین اونجا رو لینکم هم بکن بدووووو!

توضیح اضاف نمیدم دیه حسش نی و مزه اش میپره!!

+دیوار نویسی شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت16:49به دست خط من ! | |

دندون عقلم در اومده!

بزرگ شدم ینی!

دیگه ینی از امروز خواستگار راه میدیم تو خونمون! :D

اشتهام باز شده... گمونم چاق شدم چون همه شلوارهام تنگ شده! پیش خودمون بمونه ولی سر هر کلاسی دکمه شلوارمو باز میکنم میشینم! :Hammel:

من؟ من و چاق شدن؟ امکان نداره! توهمه همش!!

ولی خو همچنان رنگ و رو ندارم(در حال موت):D

دندون عقلم در اومده!

سیمین میگه چرا انقدر تو خودتی و ناراحتی و فلان؟! آخه واقعا تنها شدم. دیگه همش تو خودمم. افسردگی گرفتم!! بچه های این مدرسه جدیده میگن چرا تو همش اخم کرده ای؟؟ جالبه خودم اصن نمیدونستم که اخم میکنم ولی یه مدته همش اخم میکنم!!

 

دندون عقلم در اومده مامان!

- ینی باور کنم داری عاقل میشی؟!

- :-|

+دیوار نویسی شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت22:2به دست خط من ! | |

آسمانم آبیست و زمینم سرخ است و دلم رنگارنگ! غصه هایم سبز و خوشی هایم بی رنگ! من همینم... خلم... سمانه ام! :D


سمانه ای که به شدت شرور شده. سمانه تنهاست. دلش لک زده برای یک دوست. هرکسی که زودتر اقدام کنه در آغوش من جا میگیره! :D 

سمانه تا درس میخونه تو دلش همش انرژی منفی داره! سمانه دیگه تصمیمش رو گرفته و میخواد دانشگاه تهران درس بخونه! سمانه رو میزش نوشته «برای رسیدن به هدفم حاضرم از رو جنازه هر کی لازمه رد بشم»:D و اونقدر شرور شده که من به شخصه معتقدم اینکارو میکنه!

بچه های این مدرسه بعضیشون بیش از حد لطیفن و سمانه یه جورایی داره مودب میشه بلااجبار! سمانه شرور شده! عههه!

و چه زیباست که سمانه فرهنگ دهخدا رو باز کرد و بعد از هفده سال فهمید که سمانه اسمی فارسی است و عربی نیست و چقدر خوشحال شد و چقدر به اسمش افتخار میکنه. سمانه نام معشوقه های ایرانی بوده. سمانه یعنی آسمان کوچک! پناهگاه امن! و چقدر خوب میشد اگر حریم عزیزم در این روزها کمی تنم را گرم میکرد و آرامش به من میداد!

سمانه موهاشو اول مهر از ته کوتاه کرد. سمانه موهاشو که تا کمرش رسیده بود و دو رنگ شده بود و قهوه ای بود رو کوتاه کرد در حدی که دیگه تو دست نمیاد! سمانه با این موهای مضحک میخواد فردا بره عروسی!!

فائزه در مدرسه اوایل مهر: این دختره «فلانی» رفته برا کنکور و درس موهاشو کوتــــاه کرده! فکر کن!

من: فلانی منم! ;D

فائزه: ا...آره تویی... ;-"


سمانه با نگین مکاتبه میکنه. با مونا مکاتبه میکنه. هیچ وقت از تلفن زیاد خوشش نمیومده و مکاتبه رو ترجیح میده. ولی سمان به نگاه نگین احتیاج داره. به دستهای مونا احتیاج داره. به خنده های از ته دل نیاز داره!

سمان الان فقط یک دوست داره. کتاب دوست دانا! ;D سمان درس میخونه ولی به نظرش هیچ وقت کافی نیست. سمان میخواد بره تهران و باید خیلی درس بخونه و همش انرژی منفی داره! یکی به سمان آدم بودن رو آموزش بده!


سمان تنها شده... سمان روابط عمومیشو از دست داده. سمان به خوشحالی نیاز داره!


سمانه نوشتن رو دوست داره... سمانه...سمانه...سمانه! (در جهت هویت یابی)

عههههههههههههههههه

+دیوار نویسی شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت22:35به دست خط من ! | |

و سمان نمرده! هرچند عمرا اگه یه نفر فکر کرده باشه که مرده!!
بپر بیا اینور دیوار

+دیوار نویسی شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت14:10به دست خط من ! | |



بپر بیا اینور دیوار

+دیوار نویسی شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت23:52به دست خط من ! | |


بپر بیا اینور دیوار

+دیوار نویسی شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت15:27به دست خط من ! | |

تصور کنید منی که همیشه یه طبقه ساختمون بین خودم و مامانم فاصله بود الان مدتیه که داریم تو یه اتاق زندگی میکنیم!

رابطه ام با مامانم بیشتر شده. راستش از وقتی که از مدسه اخراج شدم و برخوردشو تو مدرسه دیدم رابطه ام بیشتر شده خود به خود. چون جوری که فکر میکردم نبود و خب این خوب بود!

البت رابطه ام ناخود آگاه بیشتر شد. منظورم بهتر یا بدتر شدن رفتارمون با هم نیست ها... چون از اول هم بدی و خوبی وجود نداشت بینمون. در واقع همیشه یه جور بودیم. من هیچ وقت بداخلاق نیستم و تازگی متوجه شدم وقتی دارم باهاش صحبت میکنم همیشه نیشم بازه!! و این واقعا دست خودم نیس و خیلی حالت مذخرفیه!!

و حالا هم که تو یه اتاقیم چون اتاق من در دست نقاش های محترمه، مسلما با هم بیشتر در ارتباطیم!

دقیقا نمیدونم بابام کجا میخوابه و کلا نیستش بیشتر وقتا. ولی من رو تخت اونا کنار مامانم میخوابم. شبا دیرتر میخوابم و وقتی میام تو اتاق که چراغا خاموشه و مامانه هم خوابه! من سرمو یه طرف میزارم و مامانم یه طرف دیگه! چرا؟ آخه ملت معمولا پاهاشون تو خواب شلنگ تخته (!) میندازه ولی مامان من دستاش کل تخت رو گرفته! Lol

و همچنین لطف دارن و خر و پف میکنن!! :D خلاصه تو تاریکی مطلق که هیچی دیده نمیشه از رو مامانم رد میشم تا برسم به محل خواب خودم به محض اینکه میشینم رو تخت مامانه که خواب بود یهو میگه:

- سارا رو گوش کردن...

- جاااااااااان؟

- سارا رو گوش کرد...

به شدت تو عالم خواب بود و صداش واضح نبود و من اصن نمیفهمیدم چی میگفت!

- سارا چی؟ سارا کیه اصن؟

- اِ.. سارا رو ...

رفتم بالا سرش و گوشمو چسبوندم به دهنش.

- یه بار دیه بگو:D

- ای بابا... هیچی اصن برو بخواب!

- نه بگو:D

- هیچی...

- صبح بگو خو:D

در حالی که دراز میکشم و به شدت سعی میکنم تشخیص بدم مامانه چی گفت به سرعت صدای خر و پف مامانه بلند میشه که یعنی خوابش برد!!

قبلا یادمه همیشه خوابش نمیبرد به راحتی ولی تازگی خیلی زود خوابش میبره! من همچنان بیدارم و خوابم نمیبره که یهو دستم میخوره به پای مامانه! و به طور اتومات سریع میشینه!

- چی بود؟

- دهه... منم دیه! Lol

- ترسیدم!

- looool

 

صبح ساعت یازده خودمو میبینم که در یک زاویه دیگه رو تخت ولو هستم و مامانم نشسته اونور اتاق و مشغول کارای خودشه که در ِ اتاق به طرز وحشیانه ای باز میشه و داداشم در حالی که خوابه میاد و خودشو رو تخت پرت میکنه و به ادامه خوابش میپردازه!

مامانه: اَه... پاشین جمع کنید خودتونو از رو تختم! ببینم میتونید رو تختی رو تیکه پاره کنید!!

من: loooool!! دیشب چی میگفتی؟ سارا چی شده؟

- $$$ من؟ هوووم!

- آره دیه من هی اصرار میکردم بگی ولی نمیگفتی واضح!

- یادم نمیاد اصلا!

- آلزایمرت دیه داره نگران کننده میشه ها!

 

...

شب بعد باز من میام از رو مامانم رد بشم که چون لطف داره خوابش خیلی سبکه باز دوباره میگه:

- اینجا رو متر نکردن!

ایندفعه دیگه واضح میفهمم چی گفت ولی منظورشو درک نمیکنم!!

- جونم؟ چی شده؟ lol یهو از خواب بیدار میشه یه چیزی میگه. باز داره مثه دیشب میشه ها!

- اینجا رو متر نکردن!

- ینی چی؟

- اووم اوووم اومم (یه چیزایی میگه که اصن نمی فهمم)

در حالیکه از خنده دارم میمیرم صورتمو میچسبونم به صورتش تا شاید چیزی بفهمم و همچنان دارم میخندم!

- دهه برو اونور!

- lol ینی چی خو؟ برا چی باید متر کنن؟ چی میگی تو اصن؟ :D

 - هیچی اصن!

- تا صبح یادت نره ها... صبح بگو!

دراز میکشم و همچنان میخندم!!

 

صبح ازش میپرسم:

- چی میگفتی شب که من اومدم؟ چرا یهو حرف میزنی؟ :D

- من اصن نفهمیدم تو کی اومدی!

- lllolll داغونی ها!

- اه اه این چرا اینجاس؟ اون چرا اونجاس؟ چقد تو شلخته ای! دیگه یه لحظه نمیتونم تو رو تحمل کنم تو اتاقم!!

- lool یادت رفته  غر میزدی که چرا من همش بالام و تو دست و پات نیستم؟؟ حالا بکش!:D

- تو دست و پام باشی نه اینکه تو اتاقم باشی!

- همینه دیه... :evil:

 

نکته: آپ بعدی آپ اول مهره! به به... منتظرشم!

+دیوار نویسی شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت11:21به دست خط من ! | |

نکته: قبلا کمی از مهارت های هنگام خواب بودنم گفتم. یه مهارت دیگه که کشفیده شد و میخوام الان اکرانش کنم: اگر با سمان در هنگام خواب بودن سخن برانید، او پاسخگو خواهد بود!!:D

البته خودش اصلا یادش نمیمونه چی گفته و آیا چیزی گفته یا نه! ولی خو دیه... به نفع دیگران!! البت یکم ادبیاتش دچار مشکل میشه. مثلا اگ بخواد بگه «چراغو خاموش کن» میگه «چراغو ببر!!» :D

 

چندین وچند روزیست که خاطر گرامی من مشدد شده که دچار توهم زدگی و جو گیرزگی (رو ز ساکن بزار!!) شدم که چی؟

من الان باید حقوق بخونم یا باستان شناسی؟

خو تو مگه الان کنکور دادی که میخوای فکر اینو بکنی؟*

خو من باید از الان بدونم دیه!! تمرکز داشته باشم و رو هدفم وقت بزارم و اینا تا بهش برسم :-B ... تازه یه چیز دیگه هم مکانشه... مشهد بخونم یا تهران؟

حالا انگار الان قبول شده و دارن التماسش میکنن که تو رو خدا یکی از اینا رو بیا!! جون من... :-"

اَه... میشه بمیری دو دقیقه؟

 باشه  :(

نه خو نمیر! نـــــــــــه غلط کردم! :d  ببین خو... من از الان باید اینا رو تو ذهنم حل کنم تا مشکلی نداشته باشم در طول تحثیل و با هدفی راسخ و عزمی کلفت!! بتونم تحصیلات کنم! خو؟

 خو!  :)

ایول! خو ببین... من همیشه دوست داشتم یه جا غیر از مشهد بخونم. میخواستم خوابگاه برم و دور باشم از خانواده و اینا ولی الان که خوب فکر میکنم میبینم اصلا حال نمیده!! ینی خو... من تو خونه یه اتاق خووووف دارم. کام دارم و نت هم میتونم راحت بیام و برم. بعد کلی وسایل راحتی و آسایش دارم که میتونم راحت درس بخونم خو...

 انسان راحت طلب!! نوچ نوچ!

وسط حرف من نپر!! دهه... خو آره شاید بگی راحت طلب... ولی خو چه اشکالی داره؟ البت این یه سمت قضیه اس. همیشه دوست داشتم یه شهر دیگه باشم که معنای استقلال کامل !! رو بچشم. خب تهران بد نیست و البته دوست داشتم همیشه بهترین ها رو داشته باشم و خب در حال حاضر دانشگاه تهران بهتر از فردوسیه دیه؟ هوم؟

 چه اعتماد به نفس :d

ببین بوقی انقد با من شوخی میکنی اینا فکر میکنن حریم یه چیز بدیه که آدمو تحقیر میکنه همش:D دهه!! آره خو اعتماد به نفس دارم. پس چی؟   خلاصه اینکه من موندم این وسط!B-)

چون انتخاب اولم تهرانه... بعد مشهد... بعد اصفهان و بعد با اینکه شیراز رو کلا شهر حساب نمیکنم (:D) میزنمش! ولی خو اصلا دوست ندارم برم اصفهان یا هر جای دیگه!!

یا تهران یا مشهد!!

 خو چرا اینا رو میگی الان؟ به خواننده های گرامی چه ربط داره؟

آررره؟ از کی تا حالا خواننده ها گرامی شدن؟ :D خو دوست داشتم بگم... عهههه !

باشه باشه... من مطمئنم تو اصلا نفر اول کنکور میشی!

آرررررررررررره!! =P~


* بولد ها سحنان حریم محترمه اس! :d


+دیوار نویسی شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت21:39به دست خط من ! | |

نکته: این گل و زنبور و کلا این عکس ینی چی؟ ینی اینکه من یه موجود خوشااااالم! (ظاهرم همچنان در برابر خوشااال بودن مبارزه میکنه ولی از درون خوشالم!) البت این خوشاااالی که من میگم با خوشال های دیه فرق داره ها :D


بپر بیا اینور دیوار

+دیوار نویسی شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت22:12به دست خط من ! | |

تذکر: قرمز ها من هستم!

1.

s: سلام

- سلااااااااااام!

s: منو نخندون وفاته امشب!! :))

- خب نخند!

.

.

.

s: این A من و تو رو چسبونده به هم میخواد ما رو مزدوج کنه!

- آره؟؟ پایه ای اسکلش کنیم؟

S: آره :))

.

.

.

s: :)) وااای مردم از خنده!

S: :)):)):)):)):)):)):)):)):)):)):)):)):)) ! ! !

- !!



2.

M: سمان برا شب احیا چه کردی؟ قرآن بر سر گرفتی؟

- برو بخواب باب! همون کاری که تو کردی!

M: نه من کار بدی نکردم مثه تو... قران میزنه به کمرم!

- کمرت مگه چیکار کرده که بزنه تو کمرت؟:D

M: اهم... شیر موز!

- حالا سمان بزنه به کمرت بهتره یا قرآن؟:D

M: سمان سمان!!

- :D

M: نه نه صاعقه میزنه سوسک میشم!

- اونو که هستی... ولی صاعقه بزنه بهتره یا سمان؟

M: سمان سمان!!

- و اینگونه است که تو امشب سمان پرست شدی! :D

M: سمان سمان!!



3.

- مااااااااااااع این چیه بیناموس؟

R: همینجور که گفتی... عکس بیناموسیه دیه!

- به به!!

+دیوار نویسی شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت23:59به دست خط من ! | |